خیلی تنبل شده ام در نوشتن، چند حالت دارد:
- اینقدر درد ندارم و خوشم که نوشتن از یادم رفته
-اینقدر درد دارم که نوشتن دوایش نمیکند
-صرفا تنبل شده ام و کارهای دیگر را بهانه میکنم
-...
اصلا نوشتن درد است؟ دواست؟ مسکن؟ ...؟!؟
اینقدر درگیر روزمرگی شده ام که کم کم زندگی دارد از یادم میرود...
کاری باید کرد کارستان 
نظرات ()نوشته شادی صدر و پی نوشتهایی که بقیه براش نوشتند، در فیس بوک اعتراف کردند و این حرفها من رو به یاد گذشته ها انداخت...به اینکه یادم نمیاد دقیقا که ٩ ساله بودم یا کوچکتر که برای اولین بار مورد آزار "کوچه ای" قرار گرفتم...به نظرم خیلی جسور بودم ولی با این حال باعث شد که دختر خونه دیگه برای خرید نون یا چیز دیگه ای تنها بیرون نره، نه اینکه بهش اجازه ندن، خودش ترجیح میداد...یادم اومد به اینکه وقتی ١٢-١٣ ساله بودم و از ترس کسی که تعقیبم کرده بود گریه کنان و سراسیمه به خونه پناه آوردم مادربزرگم گفت که ببین چادرت رو وارونه سرت کردی!!! و همین بوده دلیلش و صداش رو در نیار که عیب از خودت بوده!!!!!!!!!!! یادم اومد به اینکه چه قدر عادی و در عین حال ترسناک بود این آزارهای لفظی یا فیزیکی...یادم اومد که دوران دبیرستان همه ١ ساعتی رو که در راه خونه بودم به این فکر می کردم که وقتی کسی از صندلی جلو یا صندلی عقب سعی میکنه که اذیتم کنه باید چه عکس العملی نشون بدم که همه فکر نکنند که چه دختر بدی هستم و تازه تعداد مزاحم ها اضافه نشه، فکر میکردم که سوزنی همراهم داشته باشم که وقتی دستی دراز میشه با سوزن جلوش رو بگیرم چون مامانم تعریف کرده بود که دوستش با تیغ جراحی این کار رو میکنه...باور نمیکنم همه این آزارهای کوچیک و بزرگ رو که تک تکشون مثل فیلم ترسناک توی ذهنم دارن مرور میشن ...باور نمیکنم که از ٩ تا ٢٣ سالگی درگیر این مسایل بودم و هیچ کاری نکردم...بله، من اعتراف میکنم که جز اینکه سعی کنم ساده تر باشم و سر به زیر تر هیچ کاری نکردم...اعتراف میکنم که حتی به اندازه مادرم جرات نداشتم که وقتی دوچرخه سواری رو در حال آزار کسی میبینم فرمان چرخش رو بگیرم و به زمین بکوبمش و ببینم که مثل موش میترسه...نه، جرات نداشتم...
بله، همه مردها متلک نگفته اند، ولی شاید زنی ایرانی را نتوان پیدا کرد که متلک نشنیده باشد و آزار نشده باشد...تعداددفعاتش رو هم چشم میپوشیم ...و بر اساس نسبت جمعیت و اینها به این نتیجه میرسیم که این تعداد محدود آقایان...خیلی بیش فعال هستند...
نظرات ()گاهی چیزهایی رو دوست دارم بنویسم، توی ذهنم مینویسم ولی فرصت نمیشه که تایپ بشن
مثلا یکی از اون موارد وقت گیر که فرصت کارهای دیگه رو از آدم میگیره کشتی گرفتنه! همین چند شب پیش بود که بنده فریب خوردم و ناخودآگاه وارد یک مبارزه سخت شدم...به جای اینکه چند تا ران و سینه تمیز و آماده بخرم فریب خوردم و یک مرغ چاق و چله درسته خریدم...همون شب بعد از خرید بود که حدود 45 دقیقه با خانوم مرغه دست به گریبان بودم و همه فنون زیر خمو زیر انداز و بارانداز و فیتیله پیچ و نپیچ و غیره رو اجرا کردم تا بالاخره در یک نبرد پایاپای موفق به شکست حریف و جادادنش توی فریزر شدم...همون شب به یاد موندنی باید ورقه های 48 دانشجوی چشم به راه رو تورقی مینمودم و به برکت همین تورق همراه با تعرق تا نصف شب چشم بر هم نگذاشتم...فردای همون شب بود که صبح زود با یاری 3 تا آلارم عزیز به موقع بیدار شدم که اون دانشجوهای مذکور خدای نکرده چشم به راه نمونن...بماند که بعد از یک روز کامل سر پا ایستادن و کمک به دانشجوهای عزیزم داشتم دار فانی رو وداع میگفتم ولی از حق نگذریم مایه نشاط ما رو همین دانشجوها فراهم میکنن، با خنگ بازیهاشون که میشه ساعتها بهشون خندید...باید اعتراف کنم که گاهی توی آزمایشگاه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و بلند بلند بهشون میخندم
خیلی بدجنسم؟
خلاصه خواستم به خاطر همه این سختیهای روزگار غر بزنم که ندایی از آسمان برخواست که پاشو کاسه کوزت رو جمع کن بچه پررو...
تمیز کردن مرغ هم شد دلیل غر زدن؟!؟! ان شاا... هنوز اونقدر خنگ نشدی که یادت نیاد مادرت چه جوری چندین برابر اینها رو ابرزنانه انجام میداد... خستگی کلاس؟!؟! هنوز اونقدر فاصله نگرفتی که ندونی اگه الان اینجا نبودی و همین کارها رو انجام نمیدادی جیب مبارک پدر تامین میکرد همه مخارجتو...اوضاع هم که در کل روب راهه پس حرف اضافه موقوف...
بنده هم ساکت شدم و در برابر ندای آسمانی عزیز سر تعظیم فرود آوردم که شرمنده، تکرار نمیشه...
اوه، داشت یادم میرفت که بعد از 2-3 هفته ناز کشیدن بالاخره یک طرف قضیه رضایت دادند که صیغه عقد جاری بشه، حالا از هفته بعد باید ناز اون طرف قضیه رو بکشم
هیجاناتتون رو کنترل کنید لطفا، ایشالا نوبت اسید و باز شما...بنده عاقد مناسب رو پیدا کردم و آمین محترم(همون باز) هم رضایت داده، اگه اسید محترم هم راضی بشه ایشالا این واکنش coupling به خیر و خوشی انجام میشه...محتاج دعا هستیم خلاصه...
نظرات ()هنوز آنقدر ضعیف هستم که گاهی نیاز داشته باشم به یک تکیه گاه. هنوز وقتی میترسم، وقتی نیاز دارم به چیزی، به اتفاقی، به اینکه واکنشم جواب دهد یا هر چیز کوچک و بزرگ دیگر دوست دارم کسی باشد که بخواهم کمکم کند، که بگویم خدایا... حتی اگر فقط راهی باشد برای انتقال نیروی مثبت خودم یا هر چیزی که هر کسی ممکن است نامی برایش داشته باشد...هنوز گاهی دوست دارم با بچه گانه ترین حس و لفظ دنیا بگویم خدا جونم این کارو بکن، خدا جونم اون کارو نکن...
و بعد وقتی فلان کار رو کرد و فلان کار رو نکرد از صمیم قلب رو به آسمون بهش بگم مرسی خدا جونم، انگار که یه تختی داره اون بالا
بده گاهی دلم بخواد این کودک شدن رو؟
نظرات ()سلام آقای خدای محترم
میشه لطفاً تکلیف ما رو مشخص کنی؟ اگه هستی که خب پس چرا زمانی که باید باشی نیستی؟ اگه نیستی پس چرا سایَت دست از سر ما بر نمیداره؟ آخه یعنی چی که گاهی خودی نشون میدی به نشانه حضور و بعدش ول میکنی میری که هر کسی هر غلطی دلش خواست بکنه؟ باور کن اگه هستی الان وقتشه که خودی نشون بدی، اون بچه پوسید تو زندون
...به من اعتماد کن...اگرم نیستی که من بیخود دارم واست مینویسم...
به هر حال که این قایم باشک بازی رسم خدایی نیست...
با احترام
یکی از ساکنان زمین
نظرات ()هر چقدر که با آدمهای بیشتری آشنا میشوم و حرف میزنم بیشتر به این معتقد میشوم که هر آدمی کتابیست برای خودش...حالا درست است که برخی قطورند و خواندنی، برخی قطور ولی از هر دری، برخی صفحاتشان کم است ولی جانت به لب میرسد تا بفهمیشان، برخی کم صفحه اند فقط همین، برخی صفحات سفید دارند که گاهی میتوانی پرشان کنی حالا هنر توست که چگونه، برخی شیرین، برخی تلخ، برخی جذاب و ... هر چه که باشند شاید ارزش این را دارند که ورقی بزنیشان...شاید چیزهای خوبی باشد آن وسط مسط ها...قبول دارم که برخی کتابها ارزش خواندن ندارند ولی انصاف نیست که فقط به خاطر اظهار نظر بقیه لایشان را هم باز نکنی، بالاخره باید فهرستی دید یا تورقی کرد برای اینکه بتوان گفت خواندنی نیست، نه؟ اصلا تا کتاب خوب و بد ندیده باشی از کجا میتوانی خوبهایش را جدا کنی؟
گاهی کتابهایی پیدا میکنی که توی کتاب خودت بهشان رفرنس میدهی، ایده میگیری، فکر...خلاصه اینکه گاهی صفحات سفید کتابت را پر میکنند...
گاهی کتابها به یک زبان دیگرند، آخ آخ...حالا بیا و درستش کن...مثالش خواندن کتاب جنس مخالف...
خل شده ام امشب، نه؟
پ.ن: نمیدانم این ایده کتاب را قبلا جایی خوانده یا شنیده بودم یا نه، اگر کسی جایی دیده اطلاع رسانی کند لطفا...
نظرات ()گردوهاشان...گردوهاشان...نگو و نپرس که از وقتی بسته گردو را باز کرده ام بوی مانده گیش هنوز از دماغم بیرون نرفته...من گردوهای باغ پدر بزرگ را میخواهم از نوع تازه اش که پوست سبز داشته باشد و آثار جرمش باقی بماند که سیاهی دستها فریاد بزنند که من شکمو بوده ام بسیار
لطفا یادداشت کن غول جان...
باطری لپ تاپ...باطری لپ تاپ...نگو که لعنتی باطری نیست دیگر، ١٠ دقیقه که کار کرد بی خبر یکهو میمیرد
من از آن باطری هایی میخواهم که سه سوت شارژ میشوند و ساعتها هم کار میکنند بدون هیچ چشم داشتی...یادداشت کردی غول جان؟!؟
بابا نوئل...بابا نوئل...از نوع خیلی تپل که هر چیزی بخواهم برایم بیاورد...این سومی بود غول جان؟!؟!
خب از اون جایی که من هنوز هیچ آرزویی نکردم از بابا نوئلم میخوام که تو رو برام بیاره، اون وقت آرزوهام رو بهت میگم 
خب دیگه غول جان فعلا به غرهام رسیدگی کن تا بعدش نوبت آرزوها بشه...دستت درد نکنه
پ.ن: لطفا نظر بدهید که رکورد بی مزه ترین پست رو گرفتم یا نه؟
نظرات ()و تو دوباره رفتی که من در تنهایی به صدای نفسهای دیوارها گوش بسپارم...
همیشه باید چیزی کم داشت، و این رسم زندگیست...
نظرات ()